کلاسـ جبـــــــــــــــــــــــــــرانیـ

کلاسـ جبـــــــــــــــــــــــــــرانیـ

همیشهـ تنبلـ تهـ کلاسـ بودمـ
تو همهـ یـ کلاســـــــــــــــــــا
تو همهـ یـ درســــــــــــــــــــا
.
.
.
حتی تو کلاسـ عاشقیـ ...

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

الهه ی زندگی 2

سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۵۶ ب.ظ
یا غایة الآمال العارفین



سارا - الهه ...الهه جان ، الهه یه لحظه صبر کن
الهه نگاهی به پشت سرش انداخت ، سارا بود ، بهترین دوستش ...کسی که از اول ابتدایی باهاش بود ، سر یه میز، سر یه کلاس ...، کسی که بهترین لحظاتش رو با اون گذرونده  بود...
الهه - چی شده ...اینطوری صدام می زنی؟!!!
سارا- امروز میای دیگه ؟
- حوصله ندارم جون من گیر نده ، فردا امتحان داریم 
سارا- چرا امروز میای ، خودمون هم می رسونیمت که دیرت نشه 
- بحث دیر شدن نیست ، حوصله ندارم 
سارا - مثل این دیونه ها شدی از بس تو خونه موندی ، ساعت چهار سر خیابونتون باش ...خب؟ من دیگه داره دیرم می شه ( چند قدم عقب عقب رفت  و گفت:) یادت نره ها !!! لباس خوشگل بپوش ....فعلا دوستم
الهه زیر لبی خندید و با خودش گفت : چقدر دلش خوشه 


                                                            ******************************************

نگاهی به ساعت انداخت ، نزدیکای 4 بود ، با بی حوصلگی جلوی آینه رفت و نگاهی به صورتش انداخت ...صورت زیبای الهه حوصله ی لبخند زدن هم نداشت ...از روی میز آرایش کرم  رو برداشت تا بلکه صورت وارفته اش رو مرمت کنه . دوباره نگاهی به آینه انداخت ...آره بهتر شد ، صورت الهه معصومیت یه دختر 16 سال رو داشت ...نمکی و زیبا با چشمانی مشکی و درشت 
از بین شال ها یه شال صورتی رنگ رو انتخاب کرد و سرش کرد ، دوباره به آینه خیره شد ...آهی کشید ، خودش هم نمی دونست این آه به خاطر چیه!!! در صورتی که باید خوشحال باشه . از اتاقش بیرون اومد ، مادر رو کاناپه نشسته بود تا الهه رو دید گفت؟ کجا مامان ؟
الهه - می رم بیرون با سارا قرارا دارم 
مادر - زودی برگردیا ! امروز بابات رو میارن !!!
الهه - چشم 
از روی چوب لباسی چادرش رو برداشت و کفش های مهمونی پاش کرد و از پله ها پائین رفت ... تا سر خیابون پنج دقیقه ای پیاده روی می شد ، فقط به این فکر می کرد که قراراه پدرش امشب خونه باشه ، بعد از دوهفته پدرش رو میارن ، هر وقت از آسایشگاه روانی می آوردنش تا چند روزی آروم بود ، حتی برای احتیاجاتش هم حرف نمی زد ....انقدر بهش مرفین  و مسکن تزریق می کردن زیر چشاش کبود می شد ...به پدرش فکر می کرد که این دوهفته رو چی کشیده به ساعتش نگاهی انداخت دو سه دقیقه ای از قرارش گذشته بود  

 انقدر غرق در افکارش بود که متوجه نشد کی به سر خیابون شلوغ و پر سر و صدا رسیده ...به اون طرف خیابون نگاهی انداخت سارا رو دید که در کنار آقای قد بلند ایستاده ، با خودش  گفت :یعنی  این کاوه است ؟
کاوه کسی بود که تازه با سارا آشنا شده بود ...انقدر سارا ازش تعریف کرده بود که در تناقض  اشتیاق دیدن یا ندیدن کاوه سر در گم بود ...دیدن برای تعریف های سارا و ندیدن برای کسی که مغایر عقاید خودشه
به سمت دوستش رفت و سلام داد
سارا- سلام عزیزم ، خیلی خوشحالم کردی اومدی!
 کاوه - سلام الهه خانم
الهه نگاه معنا داری به کاوه کرد ، به ظاهر پسر خوبی بود ، پوستی سفید با موهای  قهوه ای ، چشمای توسی رنگ و حالت کشیده ی بینی اش جذابیت خاصی رو  به صورتش داده بود ، سارا با اون قد بلندش از کاوه کوتاه تر بود ، ناخودآگاه لبخندی به لبای الهه نشست : سلام حالتون خوبه؟ 
کاوه- ممنون ، تعریف شما رو از سارا خیلی شنیدم ، بد جور مشتاق بودم که ببینمتون 
از لفظ قلم حرف زدن کاوه خوشش اومد : ممنون سارا جون لطف داره
 سارا-  بریم دیگه دیر می شه
کاوه به سمت ماشینش که کنار خیابون پارک کرده بود رفت و سارا هم دست الهه رو گرفت و با خودش کشوند طرف ماشین
الهه مضطرب شده بود این اولین باری بود که سوار ماشین یه غریبه می شد ...بسم الله گفت و سوار زانتیا سفید رنگ کاوه شد 
سارا جلو نشست و الهه عقب ، تمام راه رو سارا حرف زد  و الهه و کاوه سکوت رو ترجیح دادن ...بعد از نیم ساعت به محل مهمونی رسیدن ، سارا سرش رو برگردوند و به الهه گفت : خوب دیگه رسیدیدم ...الان باید پیاده شیم ...می گم ...می گم بهتر نیست چادرت رو برداری ؟!!!
الهه با ناراحتی گفت : قرارمون این نبود  سارا 
سارا- می دونم ، منو ببخش ، اگه بهت می گفتم که نمی یومدی
الهه نمی دونست چیکار کنه ، کمی تعلل کرد ، چشمش به کاوه افتاد که از آینه بهش نگاه می کرد ...از خجالت قرمز شد 
سارا پیاده شد و در عقب رو باز کرد : الهه جونم منو ببخش !!! همین یه باره خواهش می کنم ...نمی شه که با چادر بر ی اون تو ...اگه با چادر بری که بیشتر تابلو می شی !!! ( از خودشیرینی الهه رو بوسید  و گفت :) به خاطر دوستیمون!!! خواهش می کنم
الهه قاطی کرده بود ، از طرفی نگاه سنگین کاوه نمی تونست تحمل کنه از طرفی هم صدای سارا رفته رو مغزش که مدام خواهش و التماس می کرد 
کفت : باشه بابا انقدر عجز و ناله نکن 
دستش رو به سمت کش چادر برد و اون جمع کرد و داخل کیفش گذاشت ، بغض تمام وجودش رو گرفته بود ...فکر نمی کرد روزی با مهم ترین چیز زندگیش این کارو کنه .
کاوه که متوجهی ناراحتی الهه شده بود با چشم غره ای به سارا اعتراضش رو نشون داد و از ماشین پیاده شد و به طرف خونه رفت  و زنگ رو زد ، از پله ها که بالا می رفتند صدای آهنگ و موزیک ساختمون رو تکون می داد 

پی نوشت: ادامه دارد و گذاشتن ادامه ی داستان بسته به کامنت و لایک شما عزیزان داره

  • موافقین ۴ مخالفین ۱
  • ۹۲/۰۵/۲۹
  • ۹۱۲ نمایش
  • تنبلـ تهـ کلاسـ ...

نظرات (۲۰)

سلام!

چه عجبی ما خنده شما رو دیدیم!

میگما بیا یه کتاب بده بیرون فروش میکنه ها!

عاقا ما منتظر قسمتای بعد هستیم بی صبرانه!

گفتی غلط املایی.... اوممممممم... خوب یه جا گفت رو کفت نوشتی!
پاسخ:
سلام ..حالا هی تو به روم بیار
احیانا غلط ملط نداشت که....چقدر تو تیزی دختر ...سرکش رو چه طوری دیدی؟!!!
از این کتابا زیاد دارم ...هه
  • آوای بیداری
  • سیاهی قلبها از زیادی گناهان است و زیادی گناهان از فراموشی مرگ و فراموشی مرگ از زیادی آرزوها و زیادی آرزوها از دوست داشتن دنیا و دوست داشتن دنیا در راس همه خطاهاست....

    همسایمون اسمش “طلا”ست
    توی “نقره” فروشی کار میکنه
    تازگیارفته برنزه کرده…!
    فکرکنم اخر با مِسی ازدواج کنه
    بچه شم شکل استیلی میشه !

    پاسخ:
    چرا همه اینجوری کامنت می دن :))
    می دونم می خوایید لب خندون منو ببینید:))
    ااااااا پس کتابم دادی بیرون... همه فن حریفی دیگه!

    فروشم کرده کتابات؟؟
    پاسخ:
    نه بابا ...کتاب مایه می خواد ...پارتی می خواد ...همت می خواد که من همشو دارم:))

    رتبه کنکور دختر عموم رو واسش اس ام اس کردن
    اومده میگه : نمیدونم کی واسم شارژ ایرانسل فرستاده !!

    پاسخ:
    :)))))
    در این حد نیشم باز شد
    اااااااااااااااااااااههههههههههههههههه!!!
    بذار دیگه جون ما رو درآوردی که رفیق!!!
    راستی سلام.
    خیلی قشنگ بود... خوشمان آمد!
    منم که فوضول... دوست دارم الان بدی کل داستان و یه جا بخونم.
    آقا لایک... همین جا حساب کن دیگه!
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام دوست جونم خوفی؟ 
    نه نشد دیگه ...گر صبر کنی ز غوره آبغوره سازی
    بله ..منتظر باش...چی شد این داستانکت ...سرکاریم؟ عایا؟
  • سعیده (ماندگار)

  • خواهر جان اشکمو در آوردی...

    قلمت خیلی نافذه...

    خیلی زیبا می نویسی ...

    منتظر قسمت بعدی می مونم.امیدوارم الهه خانومم بیشتر از این اشکمونو در نیاره...

    : ((
    پاسخ:
    ای بابا آبجی اگه دنبال دل شادی پس نخونی بهتره ....چون بد تر از این هم اشک دربیاره
    ممنون از لطفت
    نه بابا..... بیا بخونش.
    یه کم رفته پائین... فک کنم پست سوم یا چهارم.
    یا علی
    پاسخ:
    اون موقع نبودا ؟!!! خوندم میام در موردش حرف می زنم ..در نگاه کلی خوب بود
    عجب...خیلی قشنگه...آفرین استعدادتون خوبه...
    ولی چقدبده ادم راحت اعتقاداتشو بذاره زیرپاش..
    یاد یه چیزایی افتادم
    داستانتون رواصلا کامل درک کردم ...ای خدااا
    منتظر ادامش هستیم
    پاسخ:
    ممنون ...آدما تو شرایط مختلف عکس العمل های مختلف دارن 
    ان شاءلله 
    یا زهرا
    ســــــــــــــــــــــــــلام بر ابــــــــــــراهیم ...


  • یک پسر مجرد
  • سلام
    اصلاً دوست ندارم ادامه ی این داستان بخونم؛
    حالم از رفیق ناباب بهم میخوره.
    + جدی میگم/
    اگر ادامه دادنش به نظرات خوانندگان بستگی داره من هم "آن لایک" کردم و همینکه اینجا میگم هیچ علاقه ای برای خوندن بقیش ندارم، این چند روز انقدر اعصابم خورد بود که این داستان تو هم رفت روی مغزم، عین صدای سارا که رفت رو مغز الهه.
    وقتی به اونجاش رسید که الهه مجبور شد چادرش برداره دیگه میخواستم وبلاگت ببندم.
    + من رو ببخش که خیلی رک نظر میدم :(
    پاسخ:
    سلام ...خوب این نظر شماست و نظر بازدید کننده ها برای من محترم ...
    ولی حرف از مشکلات اعتقادی و روحی جوونا این چیزا رو هم داره ... آدم نباید برای شنیدن هر چیز مخالفی گوشش رو بگیره 
    و حرف آخر شاهنامه آخرش خوشه 
    ممنون از رای منفیتون

    سلام این یه عکس از سایت TIME.IR هستش و فردا هم سالروز وفات حضرت عبدالعظیم حسنی. یه نگاه بندازید ببینید من چشام ایراد داره که نمی تونم پیداش کنم یا اینکه زاد روز داراب (کوروش) مهم تر از سالروز وفات حضرت عبدالعظیم هستش که اونو نوشتن ولی اینو نه !

    عبدالعظیمی که درباره زیارت قبرش گفتن:"من زارعبدالعظیم حسنی بری کمن زارالحسین بکربلا"

    و نکته دوم که اونم از اهمیت بالایی برخوردار هستش اینه هی رفرش بزنید تو این صفحات یه سری جملات میاد ، ببینید دریغ ،

    از اینکه یه جمله از امام یا رهبر،یاحتی ابن سینا یاحتی فروغ فرخزادی،یا حداقل یه چیزایرانی بیاد!

    واقعن واسه خودم متأسفم واسه این همه بی توجهی .

    در ضمن اون پایین یه بخش انتقاد و پیشنهاد داره که من لینکشُ  اینجا گذاشتم حتمن برید و نظر بذارید ایشالله رسیدگی کنن و درست کنن تقویمشونه که کلی مردم بهش رجوع می کنن .

    خانه از پای بست ویران است : سایتی که اسمش به این (                                                       ) بزرگی باشه ! ولی اولش با اسم خدا حتی یه بسم الله ساده شروع نشه ، مشخصه بهتر از این هم نمیشه . بعدم بزنه ساعت و تقویم رسمی ایران .

    نمی دونستم این جمله رو واسه این سایت گفتم ، الان که نگاه می کنم بهترین وصف واسه اش همینه : ندیدنت سختِ ، دیدنت سخت تر ...


    پاسخ:
    سلام ...ممنون دیدم و شکایت رو نوشتم
  • چریک جامانده
  • سلام ابجی بازم ادرس برام نذاشتی ها

    خودم کنجکاوی کردم یادم اومد توی وب نیگاجون ادرست هست از اونجا اومدم خونتون مارو که دعوت نمیکنی مجبوریم خودمون راهمون رو پیدا کنیم بیایم

    عجب داستانی  گذاشتی فقط من دوست دارم یه باره داستان بخونم کنجکاوشدم زود زود پست بزار ی ممنون میشم

    یاعلی

    پاسخ:
    ای بابا ادرس که تو کامنت گذاشتم ؟!!! وب سایت رو کلیک می کردی ..آبجی من هیچ کسی رو دعوت نمی کنم برای پست جدید
    زود به زود ؟!!! اگه بتونم حتما دوستم...
    سلام آجی جون.خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    به به....هنرمند کار خودت؟خداییش سرکاری نباشه آخه میدونی نه اینکه ما حساسیم..یه وقت بهمون بر نخوره...
    پاسخ:
    سلام ...
    نه بابا سر کاری چیه ؟
    منتظر باش
    سلام
    داستانتون خیلی قشنگه
    دوست دارم زود بقیه اش رو بخونم.
    راستی من لینکتون کردم شما هم اگه دوس داشتین یه سری بهم بزنین.
    یا مهدی
    پاسخ:
    سلام ..ممنون چشم آبجی گلم...شما هم لینکی
    ببخش عزیز که دیر اومدم........
    وای بقیش میخوام بخونم.......بزار فداتشم
    بی صبرانه منتظرم
    پاسخ:
    خواهش دوستم ..حتما می ذارم 
    ممنون
    سلام بر دوست خودم

    چقدرررررررر زیبا نوشتی،باریکلا

    عزیزی...
    پاسخ:
    سلام ...ببین کی اینجاست؟!!! بابا نونوار کردی ...نور بخشیدی به محفل ما
    باریکلا مرد باخدا باریکلا ..شما هم از این شعر ها می خونی؟!!!
    عزیز خودتی ...چه معنی داره:))
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام آبجی

    خداقوت داستان زیبات

    اشکم در اومد تو نقطه اوجش

    امیدوارم این گره آخرش باز بشه ...

    میدونی پرستو جونم یاد خودم افتادم

    انشاالله یه پست در این مورد بعدا میذارم

    بسیار توصیف صحنه هات محشرن میشه کاملا تجسم کرد ...

    دلم میشکنه وقتی این جور مطالب رو میخونم

    انشاالله منتظر بعدش هستیم

    شایدم یه نفری اومد خوند راهش عوض شد

    +++++

     

    خداقوتت عزیز

    یاعلی(صلوات برای فرج)

    پاسخ:
    سلام ..ممنون از نگاه زیبا و دل پاکت ...
    فکر نمی کردم یه روزی این داستان رو برای پست بذارم
    حالا که شما خوشتون اومده بقیه اش هم می ذارم
    ان شاءلله
    مشتاقم بدونم چی میشه
    فقط میشه دقمون ندید زود زود بزارید ؟
    پاسخ:
    چشم حتما می ذارم
    و خدمتتون اعلام می کنم
  • دختر تابستان
  • سلام کمیل جان
    بی صبرانه منتظرم ادامه داستان رو بذاری
    پاسخ:
    سلام 
    چشم :))