کلاسـ جبـــــــــــــــــــــــــــرانیـ

کلاسـ جبـــــــــــــــــــــــــــرانیـ

همیشهـ تنبلـ تهـ کلاسـ بودمـ
تو همهـ یـ کلاســـــــــــــــــــا
تو همهـ یـ درســــــــــــــــــــا
.
.
.
حتی تو کلاسـ عاشقیـ ...

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

الهه ی زندگی

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۰۸ ق.ظ

سلام ...دوستان مجبور نیستید این پست رو بخونید ...اگه وقتتون ارزشمنده نخونید

دستان کوچیکش رو از زیر پتو دراورد ، تو تاریکی شب نگاهی به دستاش کرد ، می خواست چیزی بگه ، ولی نفس تو سینه اش حبس شده بود.

می خواست گلایه کنه ، اما دلش نمی یومد...دخترک هفت ساله تو دلش هزار تا راز داشت ، اون شب یه راز دیگه به راز هاش اضافه شد ، هر شب راز هاش رو می شمرد ، هر شب قبل از خواب

اون شب تعداد راز هاش شده بود و هزار و یکی ....

فکر می کرد که ظرفیتش پر شده ...دیگه دل کوچیکش طاقت راز دیگه ای رو نداشت 

به پنجره ی اتاقش خیره شد ...

یه آسمون پر ستاره 

هر شب با ستاره ها خلوت می کرد . ولی اون شب دیگه نمی خواست به ستاره ها نگاه کنه ..چشماش رو به ماه دوخت ، فقط و فقط به ماه

از ته دل صدا زد : خدا و قطره اشکی مثل الماسی درخشان تو تاریکی شب از گوشه ی چشماش بیرون غلتید ، آهی کشید و چشماش رو بست ، تا شاید خوابش ببره سعی کرد به فردا فکر کنه

آخه قرار  بود فردا روز خوبی باشه...اولین روز مدرسه 


نفش بند اومده بود ... خیلی دویده بود ، انقدر که پاهش دیگه جون نداشت ، جونی برای دوباره دویدن ، یه تک درخت رو پیدا کرد و پشتش پنهان شد ، تمام راه رو فقط دویده بود حتی به اطرافش هم نگاه نکرده بود ...تازه متوجه ی سیاهی و تاریکی جاده ای که توش قرار گرفته بود شد . صدای فریادی اون رو میخکوب کرد

از ترس نفس هاش به شماره  افتاده بود 

نمی دونست باید چیکار کنه .داد زد : کمک ! کمک! ولی هیچ کس نبود

کمک ! کمک! 

صدا نزدیک تر شد ..نزدیک تر و نزدیک تر ، چیزی جلوی چشماش بود ،سیاه و بزرگ با دستانی زمخت و خشن ، از ترس چشماش رو بست ، باز هم فریاد زد : کمک! کمک! ...


- الهه ...الهه جان ...بیدار شو مادر ...الهه...

صدای مادرش بود . صورت الهه خیس بود ..

- بازم خواب دیدی مادر جان ؟ چی خواب دیدی دلبندم ؟!!! چی بود که کمک می خواستی ؟!!!

دستای مهربون مادر به سمت صورت پاک  دخترک رفت . دندونای الهه از ترس به هم می خورد و نمی تونست درست کلمات رو تلفظ کنه ، بریده بریده گفت:

-ما..مامان ...یه ...یکی ..یکی ...یکی  دنبا ...دنبالم ..دنبالم بود ...می خواست...می خواست منو بکشه !!!

مادر- خواب دیدی مادر جان ، پاشو یه آب صورتت بزن چیزی نمونده به ساعت مدرسه ... امروز رو که یادت نرفته؟!

از جاش بلند شد و با چشمای سیاه رنگش به برادر کوچیک که آروم خوابیده بود نگاهی کرد و آروم زمزمه کرد: مراقبتم ...مراقبتم داداش کوچولوی من...لبخند امیدی بر لبان الهه نقش بست


پ.ن: وقتی دلم می گیره بد جور هوس خوندن نوشته هام رو می کنم..این اولین داستان بلندی بود که نوشتم ...خیلی نوشته ی مبتدی داره ، می دونم ....آخه دست نخورده و بدون ویرایش باقی مونده

و ادامه داره ولی اینکه قسمت ها ی بعدش رو بذارم بسته به حالم داره

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۵/۲۶
  • ۷۳۱ نمایش
  • تنبلـ تهـ کلاسـ ...

نظرات (۳۸)

  • میلاد علیدوست
  • اللهم عجل لولیک الفرج بحق مولانا امیرالمومنین
    یعنی دعا کنیم حالت بد باشه؟
    آخه میخوام بقیه اش رو بخونم خب!!!

    بی خود کردی بقیه اش رو نذاری...!
    ملت بمونن تو خماری دلت خنک میشه!؟
    لطافت روحت تو حلقش!
    یاعلی
    پاسخ:
    نه ... یعنی اگه دلم خواست می ذارم 
    می ذارم دوستم ..خشونت چرا ؟ آخه؟!!! 
    ولی رمز دارش می کنم
    تا چشم نامحرم نیفته بهش ...آخه شنیدی داستان مثل ناموس می مونه؟!!!
    نظرم کوووووووووووووووووو ؟


    آیا بیان هم نظرات را میخورد!؟
    آیا این دسیسه ی دشمن است برای برهم زدن میانه ی رفقا ؟!
    آیا من باید دوباره نظر بدهم؟!
    جواب این پرسشها را در قسمت بعد خواهید دید!

    ای دهن دوقلوهای افسانه ای سرویس، که همیشه این طوری تموم میشد!؟

    حدی میگم، نظرم کو؟
    یاعلی
    پاسخ:
    کدو نظرررررررررررررر؟
     از دست تو 
    نظرت اینجاست همین بالا ..نگاه کن
    وقتی خوندم نمی دونم چرا یادم به کسایی افتاد که مادر ندارن...
    دختری که روز اولش و میخواسته بی مادرش بره مدرسه
    البته من این طور تصور کردم
    قلم زیبایی دارید
    مستدام باشید
    پاسخ:
    مادر که داره ... بخوام بم داستان لو می ره
    ممنون
    سلام کجایید شما؟؟ آقا غریب مونده همه به وبای خودشون بیشتر از وب آقا سر می زنند مگه  این وبلاگ به نام آقا نیست مگه صاحبش آقا نیستند سربازای سایبری آقا کجا هستند کو سلاح ما سلاحو همه به زمین گذاشتند وقتی مدیر یا معاونان اینقدر کم به اون وبلاگ سر می زنند و دل و دماغ کار کردن توی اون وبلاگو ندارند از بقیه چه توقعی میشه داشت امام زمان غریب مونده توی اون وبلاگ ندای هل من ناصرٍ ینصرنی بلنده اون وبلاگ به نام آقا مگه نبود چطور اینقدر غریب موندند می دونم اینجا هم برای آقا کار می کنید اما اونجا به نام آقاست خاک اونجا رو گرفته بیاین خونه ی آقا رو آب و جارو کنیم هر که دارد هوس خانه ی یار بسم الله
    پاسخ:
    سلام ...بله درست میگی ...من خیلی کوتاهی می کنم ...می دونی این روزا خیلی فرضت فعالیت ندارم
    ولی چشم ...از این به بعد بیشتر کار می کنم
    دوباره سلام داستانتونو تا آخر خوندم میشه ادامشم بنویسید خیلی قشنگ به نظر می رسه واقعاً اولین داستانتونه؟ خیلی قشنگه دیگه اومدید نسازید یا نمی گفتید یا حالا که گفتید تا تشو بگید آدما تو خماری نذارید ممنون
    پاسخ:
    سلام...ادامه اش که خیلی طولانیه ...حالا که خوشتون اومده می ذارم...به روی چشم
    ولی حتما براش رمز می ذارم 

    راستی منم دارم یه رمان می نویسم نمی دونم خوب بشه یا نه دعا کنید بتونم تا تهشو بنویسم
    پاسخ:
    چه عالی ... نوشتن لذت بخش ترین قسمت زندگیه...خیلی زیباست برات آرزوی موفقیت می کنم
  • روایت شیدایی
  • شهدا شرمنده ایم
  • سمیه ناصری
  •  اتفاقا من خوشم اومد.......دوست دارم بقیشم بخونم
    موفق باشی....قلم خوبی داری
    یا علی
    پاسخ:
    ان شاءلله 
    ممنون
    یا زهرا
    سلام عزیزم
    سایه وبلاگش و حذف کرده؟

    خوب شد این پست و برای تو گذاشتم، چه حالی کردن ملت!
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام آخه چراااااااااااااااااا؟
    آره نظرات رو خوندم...هه
    سلام.عالی بود.
    بروزم به ما هم افتخار بدین...کم پیدایین؟
    پاسخ:
    سلام ...ممنون از دعوتت چشم خدمت می رسم
  • یک پسر مجرد
  • این ساپورت لعنتی! (قسمت دوم)
    "آیا من مبتلا به بیماری توهم توطئه هستم که فکر میکنم خیلی سازمان دهی شده دارن این پوشش رو بین زنان ایرانی جا میندازن؟"
    داستان جالبی بود ، برای شروع عالیه !
    پاسخ:
    ممنون

    ببین من باور کردم..............

    آخه من موندم چرا این بلاگفا فقط گیر داده به کامنتهای شما!!!!!!!!

    اما از شوخی گذشته خیلی خوشحالم کردی

     

    پاسخ:
    سلام 
    کلا بلاگفا با من مشکل داره 
    فکر کردی واسه چی جور و پلاسم جمع کردم اومدم بلاگ بیان
    تو وب خودم هم هیشکی نمی تونست برام نظر بذاره:(
  • میلاد علیدوست
  • سلام ممنون از حضور شما
    موفق وتندرست باشید
    الحق مع علی
    پاسخ:
    سلام 
    یا زهرا

    با سلام

    به وبلاگ حقیر سر بزنید و 2 نامه را که نوشته ایم در صورت امکان امضاء کرده و به دیگر دوستان فضای مجازی نیز اطلاع دهید که امضاء کنند. نامه اول خطاب به دکتر احمدی نژاد و تقدیر از زحمات 8 ساله ایشان می باشد. نامه دوم خطاب به رییس قوه قضائیه در راستای محاکمه فتنه گران دروغگوی سال88 و دشمنان رای ملت می باشد که متاسفانه 4 سال است به دلایل نامشخص به تاخیر افتاده است. منتظر حضور و همکاری شما 




    پاسخ:
    سلام ...
    چشم

    ممنون عزیزممممممممممممممممممممممم.خانمی خیلی دوست دارم.ندیده تو کفتم.

    پاسخ:
    خواهش
    لایک زدم آبجی
    زیبا نگاشتی
    پاسخ:
    ممنون
    موفق باشی
  • رها پاک سرشت
  • سلام جالب بود....
    بقیه قسمتاش رو هم بذارین ما عادت نداریم چیزی رو نصفه بخونیم(آبکون خنده)
    یا علی
    پاسخ:
    سلام چشم ...حتما 
    یا زهرا
    سلام عزیزم
    چی کجاست؟؟؟

    آقا آدرس این یک پسر مجرد که بهت نظر داده رو میشه برام بفرستی!؟
    میخوام برم مطلب ساپورتش و بخونم.
    یاعلی
    پاسخ:
    سلام همین داستان رو می گم دیگه ....گفتی یه داستانک نوشتی رمز دادی اومدم دیدم هیچی نیست ...واکسی
    آدرس که گذاشته دوستم!!!  تو لینکام هست ...چرک نویس های یه ادم
    امام مهدی(عج):
    من مایه امنیت زمینیان هستم، همان طور که ستارگان موجب امنیت آسمانیانند.
    [بحارالانوار، ج 53 ص 181]
  • کــربــ بلایی محـــــبــــــــ
  • سلام  

    دست خودم نبود اگرعاشقت شدم
    باورنمی کنم! نه؛ مگرعاشقت شدم!؟
    سینی به دست رد شدم از نو نهالی ام
    در هیئت محل به نظر عاشقت شدم
    از سفره های نذری مادر شروع شد
    با عکسی از ضریح قمر عاشقت شدم
    سینه به سینه عشق تو را ارث برده ام
    من از دعای خیر پدر عاشقت شدم
    آقا زهیر دیگری امروز آمده
    دست مرا بگیرو ببر
    عاشقت شدم
    خون گریه می کنم ز فراق تو، حق بده
    من جای دل ز راه جگر عاشقت شدم
    برطالعم نوشته شده «عاشق الحسین»
    دست خودم نبود اگر عاشقت شدم

    بروزمـــــــــ * السلام علیک یا اباعبدالله *
    یازهرا کربــــ بلا انشاالله

    پاسخ:
    سلام ..منون از شعر زیبا
    نظر لطفتون هست
    برای راحتی کد برداشته شد
  • بین خودمون و خدای خودمون
  • سلام دوست عزیز

    ممنون بابت حظور و اظهار محبتتون

    وبلاگ قشنگی و صد البته ÷ر محتوایی دارید

    یا علی مدد

    پاسخ:
    سلام ممنون
    یا زهرا
  • یک پسر مجرد
  • پس بقیش چی شد؟!
    بزار دیگه ... نکن زیر لفظی میخوای :))
    پاسخ:
    سعی کنید حرمت خودتون رو حفظ کنید 
    فکر نکنم بنده با شماشوخی کرده باشم
    سلام.........
    پاسخ:
    سلام...
  • سعیده (ماندگار)

  • سلام خواهر جان...

    عالی بود...

    یادت باشه اولین نفر به خودم رمز بدی... : )))
    پاسخ:
    سلام 
    چشم حتما...:)
  • عاطفه دهقانی
  • سلام
    ماشالله خوب نوشتی که
    پاسخ:
    سلام ممنون خواهر
    سلام خواهری
    4 تا پست اخر رو تقریبا خوندم، دست شما درد نکنه قشنگ بود، دم شما گرم با اون چشمهای تیزتون:)
    یا علی
    پاسخ:
    سلام آبجی ...
    ممنون لطف کردی خواهری 
    یا زهرا
    سلام کمیل جان!!

    کی ادامه داستان رو میذاری؟؟
    پاسخ:
    سلام ...شاید امروز!!!
    خوبی؟
    رمز دار دیگه؟؟؟ واسه چی اون وقت؟؟

    همین که تو خوب باشی منم خوبم!!

    حالا چطور مطوری؟؟؟

    اوضات روبه راهه دوستم؟؟

    پاسخ:
    نه این سری رو رمز دار نمی ذارم از قسمت سوم رمز دارش می کنم اوهوم
    الحمدلله 
    شما خوبی؟

    صلام

    یادش بخیر طو دبثطان.... همه ی درصام بیثط بود.....

    به خثوث املا!!!

     

    نبینم رمز بذاری واسه پستات هاااااااااااااااااا(خشمگینمممممم)

    پاسخ:
    از دست تو دختر...املارو صفر که نمی گرفتی احیانا

    حالا خوبه هنوز رمز دار نکردم همه شاکی شدن... خدمت شما خواهم داد
    سلام
    بسیار عالی بود
    منتظر شما در سایتمان هستیم
    یا علی مولا مدد
    پاسخ:
    سلام ..ممنون 
    یا زهرا

     باسلام

    اولا داستان قشنگی بود

    دوما: یه رحمی به بچگی اش می کردی، دختر بیچاره رو توی داستانت تا مرز کشتن بردی.

    حوصله ام نشد، قسمت دوم رو بخونم، اگر حوصله ای پیدا شد، خدمت میرسم.

    یاعلی . . .

    پاسخ:
    سلام ...بازم ممنون
    یا زهرا
  • کوثر ✜عاشق شهید همّت✜
  • سلام
    داستان زیبایی بود.
    احسنت..

    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
    اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک
    پاسخ:
    سلام ممنون
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام آبجی

    منم اینجوریم

    نوشته های خودم رو هی میخونم وقتی گرفته ام

    نیامدن ها مون  رو به بزرگی خودت ببخش آبجی جان

    بسیار زیبا بود

    انشاالله سرمیزنم مرتب

    قلمت مستدام

     

    خداقوت

    یاعلی(صلوات برای فرج)

    پاسخ:
    سلام ...اره نوشته هام ارومم می کنه البته به قران اصلا نمی رسه
    ممنون ابجی جون
  • مهدی سلیمانی
  • سلام 

    وبلاگ زیبایی دارید ...تمایل به تبادل لینک داشتید خبر کنید...

    وبلاگ کلیپ عمار (عمار کلیپ )
    http://ammarclip.blog.ir/

    وبلاگ اصلی (راه روشن )

    وبلاگ طرح ها ( خادم الخادمین )
    http://goooya.blog.ir/

    حتما سر بزنید و نظر بدید ...موفق باشید...

    یا زهرا(س)
    پاسخ:
    سلام ...ممنون چشم سر می زنم